سیه رو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیه رو. [ ی َه ْ ] (ص مرکب ) بدکار. بدعمل . بی آبرو. ◄ شرمنده . خجل . سیه روی . رسوا. بی آبرو. (ناظم الاطباء) : گر دین حقیقت بپذیری شوی آزاد زآن پس نبوی نیز سیه روی بداختر. ناصرخسرو. لیکن چکنم من سیه روی کافتاده بخود نیم درین کوی . نظامی . مگردان سیه روی چون دخترم به اوراق طوبی بپوشان سرم . نزاری قهستانی . بصدق کوش که خورشید زاید از نَفَسَت که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست . حافظ. خوش بود گر محک تجربه آید بمیان تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد. حافظ. رجوع به سیاه روی و سیاه رو شود.