سیه چشم
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیه چشم . [ ی َه ْ چ َ / چ ِ ] (ص مرکب ) حورالعین . که چشمان سیاه دارد. چشم محبوب . (فرهنگ رشیدی ) : ای غالیه زلفین ماه پیکر عیار و سیه چشم و نغز و دلبر. خسروی . بیاد سیه چشم گلرخ ببام چو سرو سهی بر سرش ماه تام . فردوسی . برون آورید از شبستان اوی بتان سیه چشم خورشیدروی . فردوسی . سیه چشم و گیسوفش و مشک دم پری بوی و آهوتک وگورسم . اسدی . کنیزی سیه چشم و پاکیزه روی گل اندام و شکرلب و مشکبوی . نظامی . تو مشکبوی سیه چشم را که دریابد که همچو آهوی مشکین ز آدمی برمی . سعدی . بشعر حافظ شیراز میرقصند و می نازند سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی . حافظ. آن آهوی سیه چشم از دام ما برون شد یاران چه چاره سازم با این دل رمیده . حافظ. مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد. حافظ. ◄ (اِ مرکب )باز شکاری . (فرهنگ رشیدی ). رجوع به سیاه چشم شود.