سیه کاسه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
سیه کاسه . [ ی َه ْ س َ / س ِ ] (ص مرکب ) کنایه از مردم بخیل، رذل، گرفته، سفله و ممسک . (برهان ).بخیل و ممسک . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : سیه کاسه و دون و پرخوار بود شتروار دائم به نشخوار بود. بوالمثل بخاری . دهر سیه کاسه ای است ما همه مهمان او بی نمکی تعبیه ست در نمک خوان او. خاقانی . تا خوانچه ٔ زر دیدی بر چرخ سیه کاسه بی خوانچه سپید آید میخوار به صبح اندر. خاقانی . برو از خانه ٔ گردون بدر و نان مطلب کاین سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را. حافظ. حذر ز فتنه ٔ آن چشم نیم باز کنند ز میزبان سیه کاسه احتراز کنند. صائب (از آنندراج ). رجوع به سیاه کاسه شود.