واژه‌جو

شاخ کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

شاخ کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) حجامت کردن . (ناظم الاطباء). ◄ بصورت تاری درآوردن : نمک طبرزد بشکافند و شاخ کنند و بمجرای قضیب در نهند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ◄ شاخه برآوردن . شاخه زدن : درخت دانش من شاخ کرد و میوه نمود شکوفه داد کنون اندر آمده ست ببار. ناصرخسرو.

معنی شاخ کردن | واژه‌جو