شاخشت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاخشت . [ خ ِ ] (اِ) توشه . زاد سفر. (شعوری ). و رجوع به شاخست شود : چه کردی بهر عقبی کار حاصل که بی شاخشت رهرو نیست عاقل . میرنظمی (از شعوری ).
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاخشت . [ خ ِ ] (اِ) توشه . زاد سفر. (شعوری ). و رجوع به شاخست شود : چه کردی بهر عقبی کار حاصل که بی شاخشت رهرو نیست عاقل . میرنظمی (از شعوری ).