شامس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شامس . [ م ِ ] (ع ص ) اسب توسن . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ج، شوامس و شُمُس . (اقرب الموارد). ◄ مرد تندخو. (از اقرب الموارد). ◄ روز آفتابی : الشامس من الایام ؛ ذوالشمس . (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب ). روزگرم آفتابی . (از تاج العروس ). ◄ جید شامس ؛ گردن که از گوهر درخشندگی کند. (از متن اللغة).
شامس . [ م ِ ] (اِخ ) نام یکی از جزایر یونان است . (برهان قاطع) (از جهانگیری ) (آنندراج ). و گویند بیش از سیصد جزیره باشد. (منتهی الارب ). جزیره ٔ یونانی در مجمع الجزایر، دارای ٧١/٠٠٠ تن سکنه و آن موطن فیثاغورس بود. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). نام جزیره ای از مجمع الجزایر بحرالروم که سابقاًمتعلق بدولت عثمانی بود و اینک جزو یونان است و موطن فیثاغورس حکیم بود. (از ناظم الاطباء) : به آیین یکی شهر شامس بنام یکی شهریار اندرو شادکام . عنصری (حاشیه ٔ برهان چ معین از لغت فرس اسدی ).