شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون بر آمد از دل جام آفتاب نزد ما هر دو یکی شد برف و آب مجمع البحرین جامست و شراب این شراب و جام آبست و حباب جام میبردست میگردم به ذوق در خرابات مغان مست و خراب کس نبیند از هزاران زهد و علم آنچه من دیدم ز یک جام شراب لوح محفوظ است ما را در نظر خود که دارد این چنینام الکتاب اصل گل آب است و فرع آب گل اصل و فرعش دوست دارم چون گلاب چون نیم هشیار بگذر از سرم چون ندارم عقل بگذار احتساب غرق دریائی و تشنهای عجب بر سر آبی و پنداری سراب باده مینوشم مدام از جام عشق در حضور سید خود بیحساب