شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۲۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فارغیم از وجود و هم ز عدم بیخبر از حدوث و هم ز قدم در خرابات مست میگردیم رند و ساقی رسیدهایم به هم ای که گوئی شراب مینوشی خوش سؤالی جواب هست نعم از وجودای عزیز ما بگذر شادمان باش در عدم به نعم خوش بود همدمی چو جام شراب گر چه باشد دمی چنان همدم عشق آمد طرب به ما بخشید خیر ما بود در چنین مقدم در دو عالم یکی بود سید وحده لاشریک له فافهم