شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۴۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر بر افروزد آتش در دم عالمی سوخته شود در دم مرد گردن به بند در دینم کشته عشق و مرده دردم دادهام دل بدست باد صبا به هوائی که خاک او گردم فاش کردند راز پنهانم اشک گلگون و چهره زردم ساقیا جام میبه سید ده که من از توبه توبهای کردم