شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ساقئی دیدیم مستانه به خواب جام میبخشید ما را بیحساب چون شدم بیدار من بودم نه او آنکه در خوابش بدیدم بیحجاب بستهام نقش خیالش در نظر آفتابی رو نموده مه نقاب در خیال خواب باشد روز و شب هر که بیند این چینین خوابی به خواب غیر ما در بحر ما از ما مجو گفتمت والله اعلم بالصواب عین ما، میبین به عین ما چو ما بر کف ما خوش حبابی پر ز آب در خرابات مغان موجود نیست همچو سید عاشقی مست و خراب