شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۴۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عشق او هر ساعتی بنوازدم هر نفس سازی دگر میسازدم گوئیا من چنگم اندر چنگ او گه زند گاهی خوشی بنوازدم تا ز ما شوری در اندازد به ما چون نمک در آب خوش بگذاردم چون جمال حسن عشق آمد پدید صورت و معنی به هم بطرازدم روز و شب در عرصه میدان دل توسن عشقش روان میتازدم کار دل بالاتر از بالا شود گرد میبا کار دل پردازدم جان سید شد قبول عشق او مقبلانه جان از آن میبازدم