شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۶۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پادشاهی میکنم تا بندهام روز و شب در بندگی پایندهام روشنم از آفتاب عشق او همچو ماهی بر همه تابندهام در هوای گلشن وصل نگار بر لب غنچه خوشی در خندهام تا مگر بادی به خاکی بگذرد خویشتن بر خاک ره افکندهام جان فدای عشق جانان کردهام تا قیامت زین کرم شرمندهام تا همه رندان من مستان شوند در خرابات مغان و اماندهام ساقی رندان بزم وحدتم سید سرمست خود را بندهام