شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۸۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من به خدا که از خدا غیر خدا نمیخوهم درد دلم دوا بود از تو دوا نمیخوهم ساکن خلوت دلم بر در گل چرا روم شاه جهان جان منم نان چو گدا نمیخوهم بر سر دار عشق او تا که قدم نهادهام دیر فنا گذاشتم دار بقا نمیخوهم روضه تو را و حور هم، نار تو را و نور هم من به خدا که راضیم جز که رضا نمیخوهم آل عبایم و یقین اهل غنا فقیر من ظن غلط مبر که من چون تو غنا نمیخوهم سفره صفت برای نان حلقه به گوش کی شوم از طبق زرینه خوان ابا نمیخوهم از خط و از خطای تو خطه ما مقدس است راه صواب میروم ملک ختا نمیخوهم مال وبال خواجه است گشته به مال مبتلا گر تو بلا همی خوهی بنده بلا نمیخوهم نکته عشق خواندهام از ورق کتاب حق معنی سر این سخن از فقها نمیخوهم رحمت او برای من نعمت او فدای من در بر اوست جای من جاه شما نمیخوهم مست شراب وحدتم نیست خمار کثرتم سید ملک عزتم غیر خدا نمیخوهم