شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
پیرهن گر کهنه گردد یوسف جان را چه غم ور دهی ویرانه گردد ملک خاقان را چه غم که خدا باقیست گر خانه شود ویران چه باک جان به جانان زنده، ار تن رود جان را چه غم خم میدر جوش و ساقی مست و رندان درحضور جام اگر بشکست گو بشکن حریفان را چه غم بت پرستی گر برافتد بت چه اندیشد از آن ور بمیرد بنده بیچارهای سلطان را چه غم گر نماند آینه آئینه گر را عمر باد ور نماند سایهای خورشید تابان را چه غم غم ندارم گر طلسم صورتم دیگر شود گنج معنی یافتم ز افلاس یاران را چه غم باده وحدت به شادی نعمت الله میخوریم از خمار کثرت و معقول، مستان را چه غم