شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۱۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چشم مستت به خواب میبینم لعبتی بینقاب میبینم جام گیتی نما گرفته به دست خوش حبابی بر آب میبینم نور چشمست و در نظر دارم روی او بیحجاب میبینم آینه پیش دیده میآرم رند و مستی خراب میبینم تو به روز آفتاب بینی و من روز و شب آفتاب میبینم ساغر میمدام میبخشم همه خیر و ثواب میبینم سیدم از خطا چو معصوم است هرچه بینم صواب میبینم