شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۱۵۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا مجرد از دل و از جان شدیم همنشین و همدم جانان شدیم همچو قطره بهر یک دردانهای غرقه دریای بیپایان شدیم از خیال روی یار خویشتن همچو زلفش بیسر و سامان شدیم تا که پیدا شد جمال عشق دوست ما به خود در خود ز خود پنهان شدیم جان و دل در کار عشقش باختیم لاجرم ما جمله تن چون جان شدیم از برای گنج عشقش روز و شب ساکن کنج دل ویران شدیم تا خبر از زلف و رویش یافتیم بیخبر از کفر و از ایمان شدیم گرد نقطه مدتی گشتیم ما نقطه پرگار این دوران شدیم