شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۱۷۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا به نور روی خوب او جمالش دیدهایم همچو دیده گرد عالم سر به سر گردیدهایم در بهشت جاودان گشتیم با یاران بسی عارفانه میوهها از هر درختی چیدهایم هرچه آمد در نظر آورد از آن حضرت خبر لاجرم از یک به یک نیکو خبر پرسیدهایم در خرابات مغان مستیم و با رندان حریف جام میشادی روی عاشقان نوشیدهایم ما به تخت نیستی خوش در عدم بنشستهایم فرش هستی سر به سر بر همدگر پیچیدهایم دیگران از خود سخن گفتند ما گوئیم از او این چنین قول خوشی از دیگران نشنیدهایم نعمت الله در همه آئینه روشن نمود آن چنان نور خوشی روشن به نورش دیدهایم