شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۱۷۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یک نظر از اهل دل تا دیدهایم نزد مردم همچو نور دیدهایم در خیال دیدن او روز و شب همچو دیده سو به سو گردیدهایم عاشق مستیم و با ساقی حریف میز جام عشق او نوشیدهایم از دم ما مرده، دل زنده شود تا لب عیسی جان بوسیدهایم ذوق بلبل از نوای ما بود زانکه ما گل از وصالش چیدهایم تا ابد سلطان اقلیم دلیم خلعت از روز ازل پوشیدهایم سید ما در نظر چون آینه است ما در این آئینه خود را دیدهایم