شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۲۲۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر زمان حسنی به هر دم مینماید نور چشم هر دمی بر ما دری دیگر گشاید نور چشم ما خیال عارضش بر آب دیده بستهایم لاجرم لحظه به لحظه میفزاید نور چشم دوش میگفتم خیالش را که از چشمم مرو ترک مردم هم به کلی مینشاید نور چشم گر نباشد عشق او در جان نگیرد جان قرار ور نبیند نور روی او نیابد نور چشم توتیائی چشم ما از خاک راهش ساخته تا غبار دیده ما را زداید نور چشم بر سواد دیده هر نقشی که میبندد خیال در نظر نقش خیال او نماید نور چشم نور چشم نعمت الله گر شود روشن از او پیش مردم در همه جا بر سر آید نور چشم