شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۲۳۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در چشم من آن نور استای نور دو چشم من او ناظر و منظور استای نور دو چشم من در خلوت میخانه بزمی است ملوکانه هم جنت و هم حور استای نور دو چشم من بر دار فنا رفتن سردار بقا بودن آن منصب منصور استای نور دو چشم من آن دلبر هر جائی از غایت پیدائی گویند که مستور استای نور دو چشم من شخصی که خیال غیر در خاطر او گنجد از مذهب ما دور استای نور دو چشم من گر منکر میخواران انکار کند ما را بگذار که معذور استای نور دو چشم من رندی که به سرمستی سر حلقه مستان است آن سید مشهور استای نور دو چشم من