شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۲۳۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ساقی سرمست رندان میدهد جامی به من وز لب او میرسد هر لحظه پیغامی به من گاه زلفش میفشاند گاه بر رو مینهد مینماید روز و شب صبحی و خوش شامی به من منشی دیوان اعلی از قضا و از قدر مینویسد خوش نشانی مینهد نامی به من من دعا گویم دعای دولتش گویم مدام در عوض او میدهد هر لحظه دشنامی به من در خرابات مغان مست و خراب افتادهایم هرچه خواهد گو بگو علم کالانعامی به من دام و دانه مینهد صیاد حسن از زلف و خال تا بگیرد مرغ روحی میکشد دامی به من در رسالت هرچه میبینم رسول خضر شد هر نفس میآورند از غیب پیغامی به من نعمت الله مجلس رندانه آراسته چشم مستش میدهد در هر نظر جامی به من