شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۲۵۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بندگانه گفتمای سلطان گدای خود ببین گفتای درویش ما تو پادشاهی خود ببین سر بنه بر درگه ما سر از آنجا برمدار بر در خلوتسرای ما سرای خود ببین دردمندانه بیا درمان خود از ما طلب درد درد ما بنوش آنگه دوای خود ببین گوشه میخانه ما جنت المأوی بود در چنین خوش خانهای بخرام و جای خود ببین نیک و بد گر میکنی یابی سزای خویشتن نیک نیک اندیشه کن از خود سزای خود ببین پا ز ره بیرون نهادی سنگ بر پایت زدند بعد از این گر رهروی در پیش پای خود ببین عاشقانه خوش در آ در بحر بیپایان ما نعمت الله را بجوی و آشنای خود ببین