شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۲۵۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
باده مینوش و جام را میبین خلق را مظهر خدا میبین قدمی نه به خلوت درویش پادشه همدم گدا میبین ای که گوئی کجا توانم دید دیده بگشا و هر کجا میبین نور چشمست و در نظر پیداست نظری کن به چشم ما میبین ناله زار مبتلا بشنو حال مسکین مبتلا میبین درد دردش مدام مینوشم همدم ما شو و دوا میبین نعمت الله را به دست آور سید و بنده را بیا میبین