شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۲۶۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نور چشم مردمست از دیده عالم نهان غیر عین او که بیند نور او در انس و جان گر شود روشن به نور روی او چشم و دلت نور روی او به عین روی او بینی عیان در مظاهر مظهری ظاهر شده در چشم ما دیده بگشا تا ببینی نور او در عین آن حرف حرف یرلغ عالم چو میخوانم بذوق در همه منشور مییابم به نام او نشان یک سر مو در میان ما نمیگنجد حجاب خوش میانی در کنار و خوش کناری در میان صدهزار آئینه دارد درنظر آن یار من لاجرم هر آینه او را نماید آن چنان خواندهام علم بدیع عارفان از لوح دل باز اسرار معانی میکنم با تو بیان در خرابات فنا جام بقا نوشیدهام فارغ خوش فارغم خوش فارغ از هر دو جهان نعمت الله از رسول الله مانده یادگار کس ندیده سیدی چون سید صاحبقران