شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۲۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گنج او در کنج دلای جان بجو جان فدا کن حضرت جانان بجو سینه بیکینه ما را طلب مخزن اسرار آن سلطان بجو نقش میبندم خیال این و آن ترک این و آن بگو و آن بجو زلف کافر کیش را بر باد ده نور روی او ببین ایمان بجو درد دردش نوش کن شادی ما غم مخور از درد او درمان بجو جنت المأوی اگر خواهی بیا مجلس رندان و سرمستان بجو نعمت الله جو که تا یابی همه شکر این نعمت از آن یاران بجو