شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دنیا و آخرت بر رندان به نیم جو صد دل به حبهای و دو صد جان به نیم جو سودا نگر که عشق به صد جان خریدهایم بفروختیم روضه رضوان به نیم جو با گنج عشق مخزن قارون به پولکی با ملک فقر ملک سلیمان به نیم جو با درد دل خوشیم دوا را چه میکنیم داروی ماست دردش و درمان به نیم جو ای عقل جو فروش که گندم نمایدت کاه است و هست و کاه فراوان به نیم جو گوئی که هست خرمن طاعت مرا بسی صد خرمن چنین بر یاران به نیم جو ما بندهایم و سید ما نعمت الله است جائی که نیست بنده جانان به نیم جو