شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۳۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا به کی در خواب باشی یک زمان بیدار شو کار بیکاران مکن رندانه خوش در کارشو عشق او داری چو مردان از سر جان درگذر وصل او از او بجو و ز غیر او بیزار شو همچو منصور فنا گر بایدت دار بقا بر سر دار فنا پائی بنه سردار شو گر همی خواهی محیطی بر تو گردد آشکار گرد نقطه دائما سرگشته چون پرگار شو ما درین دریای بیپایان خوشی افتادهایم ذوق ما داری در آ در بحر و با ما یار شو گر نظر از چشم او داری چو او عیار باش کار عیاری خوش استای یار ما عیار شو نعمت الله رند سرمست است و با ساقی حریف خوش بیا در بزم او از عمر برخوردار شو