شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میخانه سرای عاشقان است رندی که چو ماست عاشق آن است بستان و بنوش شادی ما جامی که به از شراب جان است از ما نکند کناره معشوق با عاشق خویش در میان است این دیده به نور اوست روشن آن نور به عین ما عیان است گفتم عشقش نشان ندارد این نیز نشان بینشان است عالم همه زنده دل به عشقاند روحی است که در بدن روان است ما را میجو ز نعمتالله کو غرقه بحر بیکران است