شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۶۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
این چشم تو دایم مدام آب روان دارد بجو بنشین دمی بر چشم ما آن آبروی ما بجو سرچشمه آبی خوشست در عین ما میکن نظر کآب زلالی میرود از دیده ما سو به سو رو را به آب چشم خود میشو که تا یابی صفا گر روی خود شوئی چو ما باشی چو ما پر آبرو موج و حباب و قطره را میبین و در دریا نگر با هر یکی یک دم بر آ وز هر یکی ما را بجو ما آینه تو آینه آن یک نموده رو به ما گر یک دو بنماید تو را باشد دوئی از ما و تو از گرمی ما خم میدر جوش آید باز هی وز آتش دلسوز ما هم جام سوزد هم سبو این قول مستانه شنو در بزم سید خوش بخوان رندی اگر یابی دمی اسرار مستان بازگو