شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۶۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شد روان آب حیات ما به جو عین ما میجو از این دریا و جو آب را مینوش از جام حباب تشنه آب خوشی از ما بجو عشق سرمستست در کوی مغان میرود دل در پی او کو به کو بشنو و از خود سخن دیگر مگو هرچه گوید او بگو آنرا بگو چشم ما روشن به نور روی اوست لاجرم بینیم ما او را به او موج دریائیم و دریا عین ما خوش همی گردیم دائم سو به سو در چنین آئینه گیتی نما سید و بنده نشسته روبرو