شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۸۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوش نقش خیالی است که بستیم به دیده در دیده سرمست نظر کن که پدیده مستانه دو بیتی ز سر ذوق بگفتم خود خوشتر از این قول که گفته که شنیده تا ظن نبری گفته من شعر فلان است الهام الهی است که از غیب رسیده میخانه ما وقف و سبیل است به رندان جام میما بر همه میخانه گزیده رندی که در این کوی مغان خوش به کمال است از قصه بیگانه و از خویش رهیده جان در تن ما عشق نهاده به امانت گر میطلبد هان بسپاریم به دیده خوش باشد اگر عمر عزیز به سر آری در بندگی سید و اخلاق حمیده