شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۹۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بر همه ذرات عالم آفتابی تافته بینم و هر ذرهای از وی نصیبی یافته تار و پود و صورت و معنی و جسم و جان ما تافته بر همدگر خوش جامهای را بافته کس نمییابم در این صحرا که محرومست از او آفتاب رحمتش بر کور و بینا تافته مو بi مو زلف پریشان جمع کرده وانگهی از برای سیدی خوش گیسوئی را بافته ساقی سرمست ما بزم ملوکانه نهاد نعمت الله پیش از رندان به میبشتافته