شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۰۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
درآمد ترک سرمستی که غارت میکند خانه چنان مستست کز مستی نداند خویش بیگانه خراباتست و من سرمست و ساقی جام میبر دست بهشت جاودان ما بود این کنج میخانه ز عشقش آتشی افروخت جان عاشقان را سوخت وجود ما و عشق او مثال شمع و پروانه بروای عقل سرگردان که من مستم تو مخموری سخن از غیر میگوئی مرا با غیر پروانه درین بزم ملوکانه نشسته جان و جانانه نشسته جان و جانانه در این بزم ملوکانه اگر جانست حیرانست و گر دل واله عشقست اگر علمست نادانست و گر عقلست دیوانه بیاای مطرب عشاق و ساز عاشقان بنواز حریف نعمت الله شو بخوان این قول مستانه