شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۰۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
درآ در مجلس رندان ببین این ذوق مستانه رهاکن گوشه خلوت بیا در کنج میخانه طلب کن عشق سرمستی که او ساقی یارانست چه میجوئی ز عقل آخر که حیرانست و دیوانه خیال عقل و عشق او هوای ذره و خورشید کمال علم و وصل او حدیث شمع و پروانه مرید پیر خمارم خم میخانه مینوشم به نزد من چو من رندی چه باشد جام پیمانه دوای دردمندان را ز گنج کنج دل میجو که درد عشق او گنجست و دل کنجیست ویرانه در میخانه را بگشا صلا دادیم رندان را خراباتست و مطرب عشق و ساقی مست و جانانه بیاای ساقی رندان که دور نعمت الله است حریفانند میگردان زهی بزم ملوکانه