شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۱۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خیالش نقش میبندم به دیده چنین نقش و خیالی خود که دیده به نور اوست روشن دیده من نظر فرما که بینی نور دیده الفبا خواندم و کردم فراموش خطی بر عالم و آدم کشیده گذشته از وجود و از عدم هم نمانده سیئات و هم حمیده خراباتست و ما مست و خرابیم ز مخموران عالم وارهیده بیا با ما درین دریا و بنشین که دریائیست نیکو آرمیده نگر در آفتاب نعمت الله که در هر ذرهای روشن بدیده