شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۱۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خیالش نقش میبندد به دیده چنان نقش و چنین دیده که دیده منور شد به نورش دیده ما نظر فرما در این دیده به دیده عنایت بین که الطاف الهی چنین حسن لطیفی آفریده در این دور قمر حاکم به حکمت خطی بر ماه تابنده کشیده ملک صورت به خلق بینظیرش ملک سیرت به اخلاق حمیده به رندان میدهد ساقی سرمست به ما خمخمانه میرانش رسیده مجرد کیست در عالم چو سید کسی کز قید عالم وارهیده