شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۲۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آن کیست کلای کج نهاده بر بسته میان و برگشاده بگشوده در شرابخانه مستانه صلای عام داده رندانه درآمده به مجلس بر دست گرفته جام باده سلطان خود و سپاه خویشست گه گشته سوار و گه پیاده در کنج دل خرابه ما گنجی ز محبتش نهاده شاهانه به تخت دل نشسته جان همچو غلام ایستاده بر هر طرفش هزار سید هستند خراب و اوفتاده