شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
جنت المأوای ما خلوتسرای میکده جان سرمست خراباتی فدای میکده در هوای میکده بر باد خواهم داد دل هر که را جانی است باشد در هوای میکده همدم میر خراباتیم و با رندان حریف پادشاه عالمیم اما گدای میکده عاشق و مستم بروای عاقل خلوت نشین صومعه هرگز ندارم من به جای میکده صاف درمان است ما را درد درد عشق او هر کرا دردیست باشد در هوای میکده در سر بازار سودا مایه و سود دکان هرچه حاصل کردهام دادم برای میکده ناله دلسوز سید مطرب عشاق ماست مینوازد ساز جانها از نوای میکده