شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۵۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عشق تو گنجی و دل ویرانهای مهر تو شمعی و جان پروانهای عقل دوراندیش و ما در عشق تو نیست الا بیدلی دیوانهای آشنای عشقت آن کس شد که او همچو ما گشت از خرد بیگانهای کار ما از جام ساغر درگذشت ساقیا پر کن بده پیمانهای صوفی و صافی و کنج صومعه ما و یار و گوشه میخانهای غرقه خوناب دل شد چشم ما در نظر داریم از آن دردانهای عاشقی را سیدی باید چو من پاکبازی عارفی فرزانهای