شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۶۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیا بر چشم ما بنشین که خوش آب روان بینی دمی از خود بیاسائی سر آبی چنان بینی در آ در گوشه دیده کناری گیر از مردم که بر دست و کنار آنجا کنارش در میان بینی خیال عارضش جوئی در آب چشم ما میجو که نور دیده مردم درین آب روان بینی به بحر ما خوشی چون ما در آ با ما دمی بنشین که ما را عین ما هم چون محیطی بیکران بینی نشان و نام خود بگذار بینام و نشان میرو چو بینام و نشان گشتی به نام او نشان بینی حریف بزم رندان شو که عمر جاودان یابی به میخانه در آ با ما که میر عاشقان بینی ز سید جام میبستان و جام و میبه هم میبین بیابی لذتی چون ما اگر این بینی آن بینی