شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ختم رسل که سید اولاد آدم است آخر بود به صورت و معنی مقدم است جام جهان نما به کف آور بنوش می جامی چنین که دید که هم جام و هم جم است هر صورتی در آینه اسمی نمودهاند خوش صورتی که معنی آن اسم اعظم است آب حیات از نفس ما بود روان با ما مدام ساغر پر باده همدم است هرگز نکردهایم گدائی ز هیچ کس الا ز حضرتی که خداوند عالم است مائیم آن فقیر که سلطان گدای ماست آری به فقر سلطنت ما مسلم است شادم از آن سبب که غم عشق میخورم هر چند سیدم ز غم بنده بیغم است