شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۵۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نیک سیاح جهان گردیدهای نور چشم عین ما گردیدهای دیده اهل نظر دیدی بسی در نظر ما را چه نور دیدهای نقد هر کس همچو نقاشان شهر دیدهای و یک به یک سنجیدهای خار خوردی همچو بلبل لاجرم خوش گلی از گلستانش چیدهای گفته مستانه رندان شنو این چنین قولی دگر نشنیدهای عشقبازی نیک دانی همچو ما گر چو با این کار ما ورزیدهای گر چو سید سوختی در آتشش چون شرر بر جان چرا لرزیدهای