شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۷۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نعمت الله نمیشود فانی این چنین دانی ار مسلمانی عارف ار خرقهای براندازد نقش بندد خیال سبحانی هر که او جان فدای جانان کرد شاید ار گوئیش که جانانی یک حقیقت به هر زبان گویا خوش کلامی بود اگر خوانی سر زلفش اگر به دست آری جمع گردی ازین پریشانی قول سید شنو که سلطان است چه کنی گفتههای خاقانی