شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نقش خیال اوست که گویند عالم است این صورتست و معنی آن اسم اعظم است اسمی که هست جامع اسما به نزد ما آن اسم اعظمست و بر اسما مقدمست جام جهان نماست پر از میبیابگیر شادی ما بنوش که جام میجم است سردار عاشقان به سر دار پا نهاد دعوی که میکند بر یاران مسلم است خمخانه ایست پر میو ساقی ما کریم رندان کماند خواجه نگوئی که میکم است از زخم عشق گرچه دلم ریش شد ولی ناله نمیکنم که چنان ریش مرهم است با جام میدمی چو بر آریم خوش بود خاصه دمی که سید سرمست همدمست