شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۸۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای درد تو درمان من جان منی تو یا تنی من خود که باشم من توام میاز من و تو خود منی کل وجود جودک من جودک موجودنا با من مگو ترکی دگر تا کی منی و سن سنی خلوتسرای چشم ما خوش گوشه آب روان بر چشم ما بنشین دمیای چشم ما را روشنی هم سر توئی هم سر توئی هم مصر پر شکر توئی هم یوسف دلبر توئی هم شخص و هم پیراهنی جان مغز بادام است و تن همچون شجرای جان من تو در میان جان و تنای جان دل چون روغنی گر چه گدای حضرتم سلطان ملک همتم ور چه فقیر خدمتم هستم ز عشق تو غنی سید به جستجوی تو گردد به هر در روز و شب او در برون جویای تو، تو خود درون مخزنی