شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۸۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر زمان خاطر مرا شکنی عهد بندی و باز واشکنی مشکن آن زلف پرشکن که دلم بشکند چون تو زلف را شکنی مهر مهرت نهادهام بر دل حیف باشد که از جفا شکنی ما به عهدت درست جانبازیم گرچه تو قول و عهد ما شکنی چون مراد تو دل شکستن ماست دل به تو دادهایم تا شکنی سر ما آستانه در تو گر به صد پاره بارها شکنی نعمت الله شکسته عشق است بیگناهی دلش چرا شکنی