شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۹۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر ذرهای ز عالم بنموده آفتابی آن آفتاب تابان بسته ز من نقابی در چشم ما نظر کن تا نور او ببینی روشن به تو نماید منظور بیحجابی ما سایهایم سایه پیدا به خود نباشد سایه چگونه باشد بینور آفتابی دریا و موج میبین در عین ما نظر کن این عین ما شرابیست این جام ما حبابی مانند گفته ما خوانندهای نخواند قولی به این لطیفی ننوشته در کتابی در چشم روشن ما غیری نمینماید چشمی که غیر بیند دارد خیال خوابی آب حیات او داد جانی به نعمت الله بینعمت الله عالم بودست یک سرابی