شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای عاشقانای عاشقان معشوق با ما همدم است با ما حریفی میکند یاری که با ما محرم است مست شراب عشق از ذوق خوشی دارد مدام یک جرعهای ازجام او خوشتر ز صد جام جم است ما در خرابات مغان رندانه خوش میمی خوریم شادی مست عاشقی کز جمله عالم بیغم است دارم دلی چون آینه دلدار دارد در نظر در آینه پیدا شده حسنی که اسم اعظم است نور دو چشم عالم است نقش خیال روی او نقش خیال روی او نور دو چشم عالمست در مجلس سلطان ما نقل و شراب بیحد است دردی درد او که آن در بزم این سلطان کمست گر یک دمی همدم شوی با سید سرمست ما در جام میبنمایدت ساقی که با ما همدمست