شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۵۱۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سخن یار بشنو از یاری تخم نیکی بکار اگر کاری بد مکنای عزیز نیک اندیش تا نیابی جزای خود خواری حضرت حق کجا بود راضی که دل بندهاش بیازاری دیگران بار تو کشند به دوش گر کشی بار حضرت باری گر ببینی جمال او باری نقش عالم خیال پنداری جام میرا بگیر و خوش مینوش گر هوائی به ذوق ما داری سید و بنده را به هم بینی نعمت الله اگر به دست آری