شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۵۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
قابل نور الهی جان ماست این چنین جان خوشی جانان ماست جام آبی از حباب ما بنوش زآنکه او سرچشمه حیوان ماست قرص ماه و کاسه زرین مهر روز و شب آرایشی بر خوان ماست عقل مخمور است و ما مست و خراب عشقبازی آیتی در شأن ماست ما به او و او به ما پیدا شده جمله عالم آن او، او آن ماست هفت دریا را چو موجی دیدهایم غرقه در دریای بیپایان ماست خوش خراباتی و بزمی چون بهشت سید ما ساقی رندان ماست